تبليغاتX
با من ولي تنها

با من ولي تنها

     سلام عزيز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟

 

 

سلام عزيز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟

 

اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟

 

شب که مي شه يواش يواش، با چشمک ستاره هاش

 

اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟

 

اجازه هست بياي پيشم يه کم بگم دوست دارم؟

 

تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم

 

بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي کسي

 

بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم

 

اجازه هست خيال کنم، تا آخرش مال مني؟

 

خيال کنم دل منو، با رفتنت نمي شکني؟

 

اجازه هست خيال کنم، بازم مياي مي بينمت؟

 

 با اون چشاي مهربون، دوباره چشمک مي زني؟

 

 طپش طپش با چشمکت، غزل بگم براي تو

 

 با اتکا به عشق تو، تو زندگي برم جلو؟

 

هر چي بگي نه نمي گم، جونم بخواي برات مي دم

 

هر چي مي خواي بهم بگو، فقط بهم نگو برو

 

اجازه هست بازم تو خواب، بوس بکارم کنج لبات

 

يه شعر تازه تر بگم، به ياد شرم گونه هات

 

نشونيتو بهم مي دي؟ تا پنهون از چشم همه

 

ورق ورق نامه بدم بازم برات

 

هميشه مهربون من! نامه رسيد به انتها

 

 فقط يه چيز يادت باشه: بازم به خواب من بيا

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 7:11  توسط دلارام  | 

به ندای  قلبت گوش کن

 

فریادش را میشنوی  ؟

 

خجالت نکش ندای قلبت رافریاد کن

 

از نگاههای پر از سرزنش نترس

 

راهت را ادامه بده

 

باید ندای قلبت را به گوش تمام جهانیان برسانی 

 

باید امشب تمام زمینیان

 

به آواز غم بار قلبت گوش فرا دهند 

 

چرا  از من میخواهید قلبم را نادیده بگیرم

 

چرا نمیگذارید مرهم زخم هایم شوم

 

شاید نمیدانید

 

آری حتما نمیدانید

 

که تمام این بلاها را من بر سر قلبم آوردم

 

و الان تنها کاری که میتوانم بکنم این است

 

که ندای قلبم را به گوش همه برسانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 15:17  توسط دلارام  | 

از همه ي داشته هايت كه به آن ميبالي خدارا كم كن ببين چه داري و از

همه ي نداشته هايت كه از آن مينالي خدارا اضافه كن ببين چه كم داري

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 15:0  توسط دلارام  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:56  توسط دلارام  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:54  توسط دلارام  | 

عشق
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:48  توسط دلارام  | 

اي اميد من در اين تيرگي شب كنار شعله ي سوزان شمع به ياد تو بيدار نشسته و نامه مينگارم نميدانم به خواب رفته اي يا با فكر و انديشه چون من ميجنگي.اما انچه را ميدانم اين است كه به راحتي در بسترت به راحتي خفته و مرا به دست تنهايي و جدايي سپرده اي  ديدگان مشكي رنگت را پرده اي در پس خود مخفي داشته و پاسداران سياه جامه ي پلك ها روي هم ارميده اند لبان زيبا و مرطوبت از حركت بازايستاده اندام زيبا و قشنگت زير شاخه هاي بيد مجنون ارام گرفته و نسيم بهاري سر رويت را نوازش ميدهد غافل از اينكه من در كنار اين شمع به ياد انم چرا با بير حمي و سنگدلي مرا ترك كردي و اخرين نگاهت  چنان بر پيكرم اتش زد كه ساعت ها بلكه روزها در انديشه ام

 

 

                                                              اه لعنت بر ان نگاهت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:44  توسط دلارام  | 

دلم یه همزبون می‌خواد

انسان همیشه دنبال یه همزبون می‌گرده
اما وقتی که پیداش می‌کنه نمی‌دونه چی بهش بگه
دلش می‌خواد درددل کنه اما نمی‌تونه
شاید می‌ترسه که به حرفش گوش نکنه
یا به سادگیش بخنده، به سادگی و بی‌آلایشی و پاکیش
وحشت داره از گفتن چیزی که توی دلش مونده
حتی از دادن یه شاخه گل پرهیز می‌کنه
می‌ترسه یه چیز دیگه فکر کنه
نمی‌دونه که اون هم قلبا” دوسش داره یا نه
آخه از ترحم خیلی بدش میاد
شاید که اینجور وقتا سکوت بهتر باشه
پس فقط توی دلش می‌گه که چقدر دوسش داره
به عنوان یه دوست، یه همزبون، یه انسان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 16:2  توسط دلارام  | 

نگاه عاشق

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 15:55  توسط دلارام  | 

عشق بي پايان
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 15:53  توسط دلارام  |